غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

351

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

گردانيد و بار ديگر كس بآمل فرستاده التماس حضور سيد كمال الدين نمود سيد كمال الدين اين نوبت ما فى الضمير خود ظاهر ساخته گفت تا يكتن از اولاد سيد رضى الدين در حيات باشد آمليان راضى نخواهند شد كه ديگرى درين ولايت حاكم گردد مناسب آنكه از سر اين خيال فاسد درگذرند و يقين دانند كه حيلهء بهرام از پيش نخواهد رفت چون اينخبر به سيد محمد رسيد با لشگر سارى متوجه آمل گرديد و سيد كمال الدين بعد از محاربه انهزام يافته بتنكابن شتافته و در پناه سيد ناصركيا كه حاكم آن حدود بود بعرصهء تنگرود مقيم شد و سيد محمد آمل را به پسر بزرگتر خود سيد عبد الكريم ارزانى داشته بسارى بازگشت بعد از آن بعضى از مريدان سيد قوام الدين و اشراف و اعيان آن سرزمين ملاحظهء رعايت عهد و وفا نموده طالب حكومت سيد كمال الدين گشتند و جهة اعلام اين معنى كس بتنك رود فرستادند و سيد كمال الدين با سيد ظهير الدين بن سيد نصير الدين كه مؤلف تاريخ طبرستان است اتفاق نموده متوجه آمل گشت و در سنه اربعين و ثمانمائه سيد كمال الدين نزديك بآمل رسيده سيد عبد الكريم روى بسارى نهاد و آن جناب بمقر عز خويش درآمده همدران ايام سيد ظهير را با سپاهى جرار بجانب سارى فرستاد و چون سيد محمد از توجه سيد ظهير واقف گرديد سيد مرتضى را از بند بيرون آورده حكومت آمل را نامزد او كرد و او را لشگر داده بدفع برادرزاده مأمور گردانيد و سيد كمال الدين در آنزمان در موضعى كه بقارن‌آباد دشت مشهور است نشسته بود كه بيك ناگاه سيد مرتضى بدانجا رسيده بين الجانبين نايرهء قتال اشتعال يافته در آن حين سيد ظهير كه از كيفيت حادثه خبر داشت از عقب سپاه سيد مرتضى درآمد بنابر آن سيد - مرتضى منهزم گشته تا سارى در هيچ مقام آرام نگرفت بعد از آن سيد محمد يكى از اولاد خود را با تحف لايقه نزد امير هندو كه حاكم جرجان بود فرستاد و مدد طلبيد و امير - هندو كه با لشگر جرجان و قومس بسارى شتافته از آنجا در موافقت سيد محمد روى بآمل نهاد و در موضع مزرناك ميان ايشان و سيد كمال الدين جنگى سهمناك واقع شد بسيارى از آمليان بر خاك هلاك افتادند و نخست سيد كمال الدين منهزم گشته سيد ظهير الدين لحظهء ثبات قدم نمود و بعد از آنكه چند زخم به او رسيد بسنت سيد كمال الدين عمل كرده بجانب آمل گريخت و چون امير هندو كه و سيد محمد نزديك به آن بلده رسيدند آن دو سيد مصلحت توقف نديده برستمدار شتافتند و در مقام ميرانالواء اقامت افراشتند و سيد محمد و امير هندو كه سيد مرتضى را در آمل بر مسند حكومت نشانده هريك بمستقر و سيد محمد و امير هندو كه سيد مرتضى را در آمل برمسند حكومت نشانده هريك بمستقر دولت خود بازگشتند آنگاه سيد كمال الدين قاصدى نزد سيد مرتضى فرستاده پيغام داد كه شما عم و مخدوم منيد و آنچه بين الجانبين واقع شده بواسطهء آن بود كه سيد محمد ميخواست ملك آمل را از اولاد سيد رضى الدين انتزاع نمايد اكنون اميد آنكه رخصت فرمائيد تا به خدمت شتابم و در سلك خدام آن جناب انتظام يابم و سيد مرتضى اين معنى را قبول نموده سيد كمال الدين بآمل رفت و سيد مرتضى با او در كمال مرحمت و شفقت سلوك فرمود اما چون مردم آمل بالطبع مايل بسلطنت سيد كمال الدين بودند همدران ايام به روى جمع شده قصد سيد مرتضى نمودند